گنج

شمارهٔ ۴۳

قافیه: رتافتد۷ بیت
یکروز بکوی ما آخر گذرت افتدبرحال من مسکین روزی نظرت افتد
گر هیچ مرا بینی بس گوهر ناسفتهکز نرگس بیمارت بر گلشکرت افتد
گویند برو بنشین در سایه زلف اوباشد که ازو کاری در یکدگرت افتد
در سایه تو جایم چون باشد تا هر روزخورشید دوبار آید برخاک درت افتد
گفتم که بجان بوسی در خشم شدی با منایدوست ندانستم گفتم مگرت افتد
هر چند ترا عادت خونریختنست ایجانبا ما زسر عادت برخیز اگرت افتد
یارب که چو من بادی تو برد گری عاشقتا سنگدلی چون خودجائی بسرت افتد