گنج

شمارهٔ ۴۶

هیچ کس را هوش عشق تو درسر نشودکش غم هجر تو با مرگ برابر نشود
نتوان کشت مرا گر طمع وصل کنمهیچ عاشق بچنین جرمی کافی نشود
جان زمن خواهی ودانی که محابانکنمبوسه خواهم و دانم که میسر نشود
از دل و دوست بدردم من و میباید ساختکه کسی از دل و از دوست بداور نشود
صفت درد دل من زسر زلف بپرسگر ترا از من دلسوخته باور نشود
عاشق روی تو شد دل چه ملامت کنمشبچنان رخ که تو داری چکندگر نشود