شمارهٔ ۴۵
مرا از چون تو یاری میگزیردکه خود درد منت دامن نگیرد
لب بیجاده رنگت گر شوم کاهبایزد گر مرا هرگز پذیرد
دلم شمعیست کاندر وصل و هجرتببوسی زنده وز بادی بمیرد
نخواهم بردن از خصم تو خواریکزین معنیم باری میگزیرد
مرا گویند حال دل بدو گویچه خوانم قصه چون دروی نگیرد