شمارهٔ ۴۴
دلم زدرد تو خون شدترا چه غم داردنه عشق تو چو منی در زمانه کم دارد
مرا بعشوه ازین بیش در جوال مکنکه دل چو وعده تو پای در عدم دارد
ز روی خوب تو دانی که بر تواند خورد؟کسی خورد که بخروارها درم دارد
میان اینهمه محنت نگوئیم چونیکسیکه چو نتوکسی دارد او چه غم دارد
ز روزگار قفاها چنین خورد بیشکچو من گدای که معشوق محتشم دارد
گمان من همه این بود کوچودل ببردبجان ندارد قصدی ولیک هم دارد
دل من ارزجهان اختیار عشق تو کردسزای خویش بدین کرده لاجرم دارد