گنج

شمارهٔ ۴۷

عشق تو تا دست سوی جان نبردبا دل من دست به پیمان نبرد
تا دل من دل ز جهان برنداشتنام چو تو دلبر جانان نبرد
دیده همی گرید و گو خون گریچند بدو گفتم و فرمان نبرد
صبر که میگفت ترا من بَسَماین همه می‌گفت و به پایان نبرد
دل که همی راه سلامت سپردعاقبت از عشق تو هم جان نبرد
با دل خود چاره چه سازم که کساز دل خود قصه به سلطان نبرد
هم به فدای تو کنم زود جانگرچه کسی زیره به کرمان نبرد