گنج

شمارهٔ ۱۵

قافیه: ابیدیگراست۸ بیت
هر وقت دلدار مرا با من خطابی دیگر استبی جرم با من هر دمش از نو عتابی دیگر است
گفتم به جان منت بنه جان بستدی بوسه بدهدر زیر لب می‌گفت زه این از حسابی دیگر است
گفتم به من بگذار جان یا بوسه‌ای ده رایگانگفتا نه این بینی نه آن این خود جوابی دیگر است
گفتم طریقی ساز پس یک ساعتم فریاد رسکز هجر تو جان هر نفس در رنج و تابی دیگر است
گفتا که زر باید کهن ور نیست کوته کن سخننی نی حدیث زر مکن کان فصل بابی دیگر است
گفتم گذر کن سوی من باز آر آب روی منکز طعنهٔ بدگوی من دل در عذابی دیگر است
بگشاد ز اشک چون گهر بر روی من روی دگریا رب ندانست اینقدر کاین آب آبی دیگر است
گفتی که دل شد نیکخو شد با دگر کس مهرجودوشین کجا خفتی بگو کاین خواب خوابی دیگر است