شمارهٔ ۵۳
نه چون رخ رنگینت گل در چمنی باشدنه چون بر سیمینت برگ سمنی باشد
روی تو و نام گل نی نی چه حدیث است اینلعل تو و یاد من این خود سخنی باشد
گفتی که مرا خواهی غم میخور و جان میکنغم خوردن و جان کندن کار چو منی باشد
زان مهر که بنمودی یکذره نمیبینممهر تو بسان صبح خود دمزدنی باشد
گفتم بدهی بوسه آخر من مسکین راگفتی که دهم آری تا کم دهنی باشد
دل گشت مرا دشمن خود را چه نگه دارمزان خصم که او با من در پیرهنی باشد