شمارهٔ ۲۹
وای ای دوست که بیوصل تو عیشم خوش نیستچون بود خوش که مرا آن دورخ مهوش نیست
بر رخت آتشی از عشق برافروخته اندکیست کش از پی دل نعل درین آتش نیست
چه کند ماه که درششدرحسن از تو بماندکه همه نقش مه و پروین بیش از شش نیست
بهر یکبوسه که جان داده ام آنرا ببهااینهمه ناخوشی انصاف بده هم خوش نیست
چند بی فایده فریاد کنم کاندر شهرهیچکس را غم این سوخته غمکش نیست
هان بپرهیز ز تیر سحر من که مراهیچ تیری بجز از یارب در ترکش نیست