گنج

شمارهٔ ۱۲۹

از روی چو خورشیدت هرگه که براندیشمیکذره بود کمتر چون از قمر اندیشم
جائی که لبت باشد با انهمه شیرینیاز لعل تو بیزام گر از شکراندیشم
گفتی که برافشان سرگر عاشق جانبازیمن بهر نثار تو کی اینقدر اندیشم
در عشق تو چو نشمعم جان بر سرو سر برکفدعوی کله داری وانگه ز سراندیشم
در آرزویم آمد کز ساعد خود سازمهرگه که میانت را زرین کمر اندیشم
جز رنگ رخم حقا در خاطرم ارآیدهرگه که من درویش از وجه زراندیشم
گویم که بعشق از من بیچاره تری باشد؟هم من بوم آن مسکین چون نیک براندیشم
گفتی پس کاری شو تا هست غمت برجایلایق نبود گر من کار دگر اندیشم