شمارهٔ ۱۳۰
هر جور که من ز یار می بینماز نامه روزگار می بینم
عیشی نه بکام دل همیرانمرنجی نه باختیار می بینم
خون ریزی وعده های او دیدمجان دادن انتظار می بینم
از بخت بدست این نه از عشقستمن عاشق صدهزار می بینم
جان از غم عشق او نخواهم بردمیدانم و روی کار می بینم
من آخر این حدیث میخوانممن حاصل این شمار می بینم
نامردی صبر خویش میدانمبی رحمی آن نگار می بینم