شمارهٔ ۱۳۱
روز و شب در هجر او غم میخورموانده آن روی خرم میخورم
در صف دردی کشان درد اوصدقدح خوشخوش بیکدم میخورم
این قفاها بین که از دست غمشمیخورم در هجر و محکم میخورم
باغم او صد ملامت میکشمتا نگوئی غم مسلم میخورم
گفتمش زلف تو دل از ما ببردگفت ورجان میبرد غم میخورم؟
او چو چنگم در نوازش میزندمن چو نی مینالم و دم میخورم
هم بدم زین بیش نتوان زیستنور دم عیسی مریم میخورم
چند توبت کردم ار غم خوردنشمی ندارد فایده هم میخورم