شمارهٔ ۹
بیش ازین طاقت هجرانم نیستبرگ این دیده گریانم نیست
دل و جان گرچه عزیزند مرانیست در خورد چو جانانم نیست
گفتم از تو سخنی وز من جانگفت امروز سر آنم نیست
جان زمن بردی و برخواهی گشتغمم اینست و غم جانم نیست
چند ره توبت کردم که دگرنبرم نام تو درمانم نیست
دل سرکش که نمیسازد هیچآه ازیندل که بفرمانم نیست