گنج

شمارهٔ ۸

بس آه کم ز عشق تو از آسمان گذشتبس اشک کم ز هجر تو از دیدگان گذشت
هم جانم از فراق توایجان بلب رسیدهم کاردم ز هجر تو از استخوان گذشت
در آب دیده غرقم و این از همه بترکآهی نمیتوان زد کآب از دهان گذشت
گفتی که چون گذشت ترا در فراق منشرحش نمیتوان داد القصه آن گذشت
فی الجمله هم ترا بترست ارنه کار منبر هر صفت که بود ز سود و زیان گذشت
هم لابه خوشترست ولی جای آن نماندهم صبر بهترست ولی کار ازان گذشت
جان خواستی و پای بران سخت کردهجهدی بکن مگر ز سرش در توان گذشت
هر جا که میروم همه این میرود سخنکانچ از غم فراق فلان بر فلان گذشت