شمارهٔ ۱۰
باز مرا عشق گریبان گرفتباز دلم دامن جانان گرفت
عشق بتان آفت جان و دلستوای بر او کو پی ایشان گرفت
سرو بدید آن قد و حیران بماندماه بدید آن رخ و نقصان گرفت
گفتم اگر دل ببرد باک نیستآه که دل برد و پی جان گرفت
باک ندارد ز سر زلف اودل چو ره آن لب خندان گرفت
کز ظلمات ایچ نیندیشد آنکش هوس چشمه حیوان گرفت
گفتم مردم ز غم عشق گفتماتمی از بهر تو نتوان گرفت
قصه چه خوانم بمن آن کرد دوستدشمن، انگشت به دندان گرفت