گنج

شمارهٔ ۴۱

قافیه: راورد۶ بیت
ترسم که وعده های تو عمرم سرآوردآوخ که عشوه تو ز پایم درآورد
ما رخت عشق خود زبر آسمان بریمگرمان همای وصل تو زیر پرآورد
از عشق تو بشکرم کز روی حسن عهدهر لحظه ام بتازه غمی دیگر آورد
جانم فدای باد که او هر سحرگهیاز راه دل بجان خبر دلبر آورد
گویند وصل دوست بجانی توان خریدسهلست اینقدر اگر او سر درآورد
ای بس گهر که ریزد چشمم بدست اشکبرپای دوست و خون زدلم سر برآورد