شمارهٔ ۵۹
کسیکه بر همه آفاق دوستاری کردببین که عشق تو در وی چه خرده کاری کرد
بکام دشمن شد دل گناه او همه آنکبپیش روی تو دعوی دوستاری کرد
مرا از آتش دل رخت صبر سوخته بودولی بدولت تو آب چشم یاری کرد
ز صبر خویش عجب مانده ام که چون عمریقفای هجر همی خورد و سازگاری کرد
هزار جان گرامی بناز پروردهفدای صبر که انصاف جان سپاری کرد
نهان ز زلف بگفتی که بوسه بدهمبگفتمت که بگوئی ولی نیاری کرد
خیال روی تو تشریف داده بد دوشمعفی الله او که بدین قدر حق گذاری کرد