شمارهٔ ۶۰
نگارم عنبر از مه مینمایدز سنبل شکل خرگه مینماید
رخ همچون مه او در شب زلفدل گمگشته را ره مینماید
غلام آن رخم کِش خط دمیدستکه اکنون خود یکی ده مینماید
به پیش روی تو مَهْ کیست باریدم طاوس صد مه مینماید
گل از تو بو برد پس آورد رنگازینش عمر کوته مینماید
خیالت داشت حس العهد آخرکه ما را روی گهگه مینماید
به جانی یک نگه، لیکن به آن شرطکه جان بستاند آنگه مینماید