شمارهٔ ۱۶۴
آخر چه کرده ام که شکایت همیکنیوز ما گله برون ز نهایت همیکنی
زان بیشتر چه کرده ام ایجان که روز و شبمن عذر میکنم تو جنایت همیکنی
گفتی که دوستی به ازین چون کند کسیتقصیر نیست سخت بغایت همیکنی؟
دل میبری بقهر و جگر میخوری بجورتو کار دوستان بعنایت همیکنی
کردی بکام دشمنم و دوست هم نئیوین طرفه تر که هم تو شکایت همیکنی
گفتی که ازتو در همه عالم علم شدمآن نیز از زبان روایت همیکنی
تا چند گوئیم که من آن توام بصبریک بوسه کو بنقد؟ حکایت همیکنی