گنج

شمارهٔ ۱۶۵

زهی بیوفا خود نگویی کجاییاگر هرگزم خود نبینی نیایی
ندانستم از تو من این زود سیرینبردم گمان بر تو این بیوفایی
اگر چند ترکان همه تنگ چشمندنگوئی بدین تنگ چشمی چرایی
چه شیرین غلامی چه شایسته ترکیچه زیبا نگاری چه خوش دلربایی
به شیرین لبت تازد ار آن سیه زلفچه ترکی که با هندویی برنیایی
دل و جان به یک بوسه از من خریده‌ستتو بازار دیدی بدین ناروایی