شمارهٔ ۱۰۸
مرا دلیست نه در خوردِ من، که بستاند؟مرا ز دست دل خویشتن که بستاند
اگر رخت نبود، دل ز بر، که بربایدوگر لبت نبود، جان ز تن، که بستاند
وگر نه حسن تو بر ماه خط نویسد پسخراج تو ز گل و یاسمن که بستاند
وگر مرا لب لعل تو یاریی ندهدز زلف کافر تو داد من که بستاند
در اشک غرقم و گویم که نیستم عاشقز من ندانم تا این سخن که بستاند