شمارهٔ ۱۳۷
خون شد زفرقت تو دل مهربان منبربست رخت از غم هجر تو جان من
خوش میگذشت با تو مرا مدتی بکامهجری بدین صفت نبد اندرگمان من
بی وصل دلکش تو تبه گشت کار منبیروی مهوش تو سیه شد جهان من
دعوی دوستی من و مهر میکنیوانگاه بشنوی سخن دشمنان من
شادی دشمنان و فراق و جفای یارهست از هزارگونه زیان بر زیان من
ناکرده هیچ جرم براندی مرا زخویشآه ار بدوستان رسد این داستان من