گنج

شمارهٔ ۱۸

وصل تو چو عمر جاودانه استخوی تو چو گردش زمانه است
در راه قضا رخ تو دامستدر دام قدر لب تو دانه است
در هر نفسم هزار آهستدر هر سخن تو صد بهانه است
دل میکند این من از که نالمکم دشمن از اندرون خانه است
از بهر دلست این همه غمدل خود ز میانه بر کرانه است
گفتی بزبان که من ترایموز دل بزبان بسی میانه است
من جان نبرم ز دست عشقتاینست سخن دگر فسانه است