گنج

شمارهٔ ۲۱

جانا غم فراق تو ما را چنان بسوختکز شرم آن مرا قلم اندر بنان بسوخت
اشکی چو برق جست ز چشم چو ابر مندر رخت من فتاد و همه سوزیان بسوخت
زنهار هان و هان حذری کن ز آه منکز آه بنده دوش مه آسمان بسوخت
گفتند شمع و مه که چو روی تو روشنیماین را سیاه شد رخ و آن را زبان بسوخت
با سوز دل ز هجر تو نالم همی چنانکز ناله‌ام چو نال زبان در دهان بسوخت
در هجر تو امید ز پیری کرا بودچون ماه چارده ز غم تو جوان بسوخت
از مشک برقعی کن و از شب نقاب بندکز آفتاب چهره خوبت جهان بسوخت