شمارهٔ ۶۳
یاری که رخش ماه و قدش سرو روان بوددادیم بدو جان و دل و مصلحت آن بود
چون دیدمش از دور بدانشکل و بدان قدگفتم که جفاکار بود راست چنان بود
فی الجمله مرا زیروزبر کرد که در عشقمن سست عنان بودم و او سخت کمان بود
گر هیچ ننالم زغمش گوید خاموشانصاف بده خامش ازین بیش توان بود
در من نگرد ناگه یعنی که ندانمگوید چه رسید او را بیچاره جوان بود
زودا که بانگشت بهم باز نمایندکاین گور فلانست که دربند فلان بود