شمارهٔ ۶۴
چه کنم دوستی یگانه نماندهیچ آزاد در زمانه نماند
بر دل من زند فلک همه زخممگرش جز دلم نشانه نماند
زانهمه کار و بار و آن رونقآه و دردا که جز فسانه نماند
در دو چشمم که از تو روشن بودجز سرشک چونادرانه نماند
مرگرا کرد باید استقبالکه میانمان بسی میانه نماند
زود باشد که جان بپردازمکه بدین رقعه جای خانه نماند
غم دل میتوان نهفت آخرزردی روی را بهانه نماند
هر چه اسباب عیش بود برفتجز زیانیم در زمانه نماند
هیچ نومید نیستم که کسیدر غم چرخ جاودانه نماند