گنج

شمارهٔ ۱۵۷

عشق بر من بزیان آوردیکار من باز بجان آوردی
سرکشی باز گرفتی بر دستمی نگویم که چه مان آوردی
آن همه دوستی و آنهمه عهدوه که نیکو بزبان آوردی
دادی از دست سررشته وصلپای هجران بمیان آوردی
بود فارغ ز شکایت دل ماکار او باز بدان آوردی