شمارهٔ ۵۵
زنجیر چو آنزلف پراکنده نباشدخورشید چو آنعارض رخشنده نباشد
خورشید که باشد که ترا بنده نباشدزنجیر چو آنزلف سرافکنده نباشد
روزی که تو برگرد گلت طره فشانیخورشید که باشد که ترا بنده نباشد
وانجا که نهی ناوک غمزه بکمان درمه کیست که از تو سپر افکنده نباشد
پیش لب خندان تو گل گرچه بخنددخود داند کان خنده چو این خنده نباشد
زینگونه بخون ریختن اردست بر آریترسم که دگر سال کسی زنده نباشد
زین حسن مشو غره که بازار گل سرخبس تیز بود لیکن پاینده نباشد
ببرید سرزلف و سزا کرد و بگفتمما را مکش ایزلف که فرخنده نباشد