شمارهٔ ۱۲۵
دست در دامن فلان زدهایمپشت پا بر همه جهان زدهایم
آبرو زان به باد بر دادیمکآتش اندر میان جان زدهایم
نیست از ناله هیچ فایدهزین سبب قفل بر دهان زدهایم
در چنین رنج گویدم تن زننتوان زد ولیک هان زدهایم
مکن ای دوست قصد جان چندینکه به صدگونه سوزیان زدهایم
رخ ز من درمکش که با رخ توطعنه بر ماه آسمان زدهایم
آه ازآن لافهای بیمعنیکز تو در پیش این و آن زدهایم