شمارهٔ ۱۴۱
دلم بستان و آنگه عشوه میدهچنین خواهم زهی نامهربان زه
بقصد خون من زینسان چرائیکمان ابروان آورده در زه
میم، هر لحظه رو بر من ترش کنگلم، هر لحظه ام خاری دگرنه
مرا زین پس مگو فردا و فرداکزین عشوه نخواهم گشت فربه
مرا گفتی ترایم گر مرائیهمین شیوه، ازینم پرده میده
ز تو بوسی طلب کردم ندادیتو جان خواهی و نتوان گفتنت نه
چه گوئی ترک جان و دل بگویمبدین مایه رهم از تو مرا به
همه قصدت بجانم بود و بردیازان فارغ شدی الحمدلله