گنج

شمارهٔ ۳۷

برم امشب که آن سروسهی بودهمه شب کار دل فرماندهی بود
نه یک ساعت لب از بوسه بیاسودنه یکدم دستم از ساغر تهی بود
نگارم بود و یک چنگی خوش زنسوم ساقی چهارم شان رهی بود
گهی بر حلقه مشک ختن خفتگهی در سایه سرو سهی بود
ز وقت شام تا الله اکبرمی لعل و سماع خرگهی بود
نه کس را بود بر ما اطلاعینه ما را نیز از خویش آگهی بود
نه با گرگ آشتی او پلنگینه با آهوی چشمش روبهی بود
گهی بوس و گهی نوش و گهی رقصچه گویم عیب آنشب کوتهی بود
وز آنشب غصه بر غصه است ده تومرا کانشب نمردم زابلهی بود