گنج

شمارهٔ ۳۶

ترا تا زین جفا دل برنگرددمرا این درد دل کمتر نگردد
بمن برنگذرد یکشب ز هجرتکز اشک من جهانی تر نگردد
مگر هجران تو سوگند خوردستکه تا خونم نریزد بر نگردد
مرا گفتی که آیم نزدت امشببصد سوگندم این باور نگردد
کسی در کوی تو هرگز نهد پایکه چون پرگار گرد سر نگردد؟
کسی دل در سرزلف تو بنددکه همچون زلف تو کافر نگردد؟
چو سایه عشق تو عالم بگیرداگر خورشید حسنت در نگردد
مرا زر در جهان این روی زردستوزین زر کار من چون زر نگردد