شمارهٔ ۱۲۳
بی تو چونان زغم هجر تو می بگدازمکه بگوشی نرسد صعب ترین آوازم
کشته عشق توام جای ملامت باشد؟خود بدین زنده ام انصاف و بدین مینازم
چند بردوخته چشم از تو درم پرده خویشچند سوزم بغم عشقت و تاکی سازم
زلف را گو بمدارا دل من بازفرستورنه این شرم در اندازم و اندریازم
مهرتنگ شکرت را بدو لب بردارمبند زلفت چو دل و جان پس پشت اندازم
از رخت گل چنم و شعبده ها دانم کردوز لبت می خورم و عربده ها آغازم
ترکتازی کنم و بوسه پیاپی زنمتتا که گوید که مزن وز تو که دارد بازم
برزنم دست بابرویت و همچون زلفتپای بر ماه نهم تا که سر اندربازم
نشود مس وجودم بحقیقت اکسیرتا نه در بوته هجر تو همی بگدازم