شمارهٔ ۱۲۲
برداشتیم دل ز امیدی که داشتیمبر برنداشتیم ز تخمی که کاشتیم
آنخود چه روز بود که در وصل میگذشتوان خود چه عیش بود که ما میگذاشتیم
آن روزگار رفت که در دولت وصالسر زافتاب و ماه همی برفراشتیم
و اکنون که هست میل تو از ما بدیگریباطل شد آن حساب و بیخ برنگاشتیم
تو با حریف خویش بشادی نشین که ماتن در زدیم و صبر بدل برگماشتیم
آنگه که برگزیدی ما را زدیگرانما ماتم وجود خود آن روز داشتیم
بربود روزگار بقهر از بر منتآری ز روزگار همین چشم داشتیم