شمارهٔ ۶۷
دل را همه آن ز دست برخیزدکانگه که ز پا نشست برخیزد
از هجر تو دل درآمدست از پایتا خود بکدام دست برخیزد
کس با تو شبی ز پای ننشیندتا از سر هر چه هست برخیزد
هر روز بقصد جان صد عاشقآن سنبل گل پرست برخیزد
با آن لب چون میت عجب نبودچشم تو که نیم مست برخیزد
وصل تو گشاده روی بنشیندچون دید که دل ببست برخیزد
پنجاه دل افکند بیک ساعتتیری که ترا ز شست برخیزد