شمارهٔ ۸۴
غمت جز در دل یکتا نگنجدکه رخت عشق در هر جا نگنجد
ندانم از چه خیزد اینهمه اشککه چندین آب در دریا نگنجد
مرا گفتی که جز من یار داریتو دانی کاین سخن در ما نگنجد
امید وصل چون در میم گنجدکه میم آنجا همی تنها نگنجد
لبت بی زر مرا بوسی دهد نیدر او این ناز نا زیبا نگنجد
بجانی میدهی بوسی و هم خشم؟در این سودات این صفرا نگنجد
مرا گفتی که خود ناخوانده آیمنه در طبع تو ای رعنا نگنجد؟
زمن جان خواستی بستان هم امروزکه در تاریخ ما فردا نگنجد
ازان کوچک دهانت در گمانمکه در وی بوسه گنجد یا نگنجد