شمارهٔ ۸۱
زلف چون از روی یکسو افکندماه گردون را بزانو افکند
دانه دل آن لب شیرین بوددام جان آن چشم جادو افکند
دل بزلفش دادم و انکار کردکس دل اندردست هندو افکند؟
بوسه خواهم از و حالی ز لعلپرده بر روی لولو افکند
آبرا ماند که گر یک دم زنمصد گره زان دم برابرو افکند
چرخ نتواند کمان او کشیدکار اگر بازور بازو افکند