گنج

شمارهٔ ۱۵۵

قافیه: اچهکنی۶ بیت
دلبرا چشم من از اشک چو دریاچه کنیوزمن دلشده بیجرم تبرا چه کنی
خون ما خود غم هجرت زره دید، بریختاینهمه قصد بخون ریختن ما چه کنی
گرد مه مشگ کشیدی و دلم بربودیزلف را بازگره بر زده تا چه کنی
گربجان از تو یکی بوسه بخواهم تنهابدهی بیجگری؟ یا ندهی تا چه کنی
گفتی از من چه جفا دیه اندر همه عمرآنچه پوشیده نمیماند پیدا چه کنی
چون تو میدانی و من دانم گفتن بچه کارخویشتن را و مرا بیهده رسوا چه کنی