گنج

شمارهٔ ۱۶۹

بیگانه وار یار ز من بگذرد همیمن میکنم سلام و بمن ننگرد همی
خود هیچ التفات بمردم نمیکندما را بهیچ روی بکس نشمرد همی
هر قصه که دل بنویسد زهجر اوچشمم بدست اشک همه بسترد همی
آری کنند جور بعشاق پر ولیکاو خود زحد قاعده بیرون برد همی
در عشق شرط نیست شکایت ز یار خویشورچه مرا فراق بدان آورد همی
بر هر صفت که باشد جانی همیکنمکاینمایه عمر ناخوش و خوش بگذرد همی