شمارهٔ ۱۱۹
آه این منم که بسته عشقی چنین شدمدربند آن کمند پراز تاب و چین شدم
آن توسنم که بافلکم بود سرکشیتا بالگام عشق چنین زیرزین شدم
گفتم ز عشق دم نزنم آه دم زدمگفتم که صید کس نشوم هان ببین شدم
یاری که هست پاکتر از آب آسماناز عشق او ببین که چو خاک زمین شدم
بر عاشقان ز روی فراغی که داشتمکردم همیشه منع و گرفتار ازین شدم
از بسکه گفته ام که زبانم بریده بادعشق از کجا و من ز کجا اینچنین شدم