شمارهٔ ۴
جانا نظری فرما کز جان رمقی ماندهستواکنون غم کارم خور کآخر نسقی ماندهست
از شرم رخ چون مه وآن عارض گلرنگتمه در کلفی رفته گل در عرقی ماندهست
کردی به دلم دعوی وآن نیز فدا کردمزین بیش سخن باشد؟ بر بنده حقی ماندهست؟
بی روی دلاویزت در هجر غمانگیزتدل را اثری خود نیست جان را رمقی ماندهست
گر سیم و زرم کم شد از من ز چه برگشتیدر هجر توام پُر در، زرّین طبقی ماندهست
روزی دو سه نیک و بد درد سر ما میکشکز دفتر عمر ما خود یک ورقی ماندهست