گنج

شمارهٔ ۱۶۰

خیزکاندر دلبری بر عهد و پیمان نیستیوه که اندر دوستی یکروی و یکسان نیستی
از لبت کس بوسه‌ای نستد کزوجان نستدیبا چنین دندان مرا باری بدندان نیستی
هر نفس جنگی بر آری هر زمانصلحی کنیکافرا تا چند ازین، آخر مسلمان نیستی؟
گفتی آنگه دست گیرم کت در آید دل ز پایشد ز دست این کار و تو هم بر سر آن نیستی