شمارهٔ ۱۶۷
مرحبا شادا زهی ای مه درآیاز کجا پرسیم بسم الله در آی
چشم بد از روی خوبت دور بادسخت زیبا گشته خه خه درآی
روزها شد تا ندیدستم رختساعتی بنشین بپا از ره درآی
این چه بدعهدیست آخر ای نگارشرم از ما میکن و یک ره درآی
از سر دل دوستی گستاخ واربی تکلف ار در خرگه درآی
چند نوبت وعده ام دادی بهیچمردمی کن یکشب از ناگه درآی
ور تو می نتوانی آمد هر شبیمن بسازم هرمهی ایمه درآی