شمارهٔ ۳۹
دلم از دیده برون میآیدچه دهم شرح که چون میآید
حل شده دل ز ره دیده برفتزان سرشکم همه خون میآید
دل اگر خود همه از سنگ بودبه کف عشق زبون میآید
یارب آن مَه به چه ماند یاربکه هم از حلقه کنون میآید
چشم خیره شود از طلعت اوکز در حجره درون میآید
ای که در رنگ و طراوت رخ تواز گل و لاله فزون میآید
خیز و از پرده برون آی تو نیزکه گل از پرده برون میآید