شمارهٔ ۱۱۳
وصل تو نمی یابم چندانکه همیجویمخود می نرسم در تو چندانکه همیپویم
با روی تو و خویت روز و شبم اینکارستدل در تو همی بندم دست از تو نمیشویم
گفتی تو که باری می بین که چه میگوئیچونین بنماندهم میدان که چه میگویم
خود ننگرد اندرمن زو بوسه طمع دارمچه ساده دلم الحق تا از که چه میجویم
گرعشق وی آتش شد چونش بدهم بربادور چند ببرد آبم خاک قدم اویم