گنج

شمارهٔ ۹۸

هجران تو ای پسر نگویدتا از من خسته دل چه جوید
ترسم که دل فضول سرکشدست از تو بخون دیده شوید
بس خار که در دلم خلد صبرتا کی گل وصل می ببوید
گفتی که دلت زهجر چونستاز زلف بپرس تا بگوید
از باغ جمال خوبرویانالبته گل وفا نروید
بل تا همه خون شود دل از غمتا از پی تو همی چه پوید