گنج

شمارهٔ ۶۹

باز غم تاختن چنان آوردکه دل خسته را بجان آورد
خویشتن در دهان مرگ افکندهر که نام تو بر زبان آورد
زلفت از حد ببرد جور و جفاتا مرا باز در فغان آورد
دل برد پای مزد جان خواهدرسم نوبین که در جهان آورد
آنچه با ما همیکند غم توبعبارت نمیتوان آورد
چه کسی با سگم برابر کردکاولم لقمه استخوان آورد
از همه خرمی بشستم دستتا غمت پای در میان آورد
دل چو تو پایمزد کرد بدستاینهمه درد سر ازآن آورد