گنج

شمارهٔ ۱۳۵

وای من از دست دل کو نیست در فرمان منعاقبت هم بر سر دل رفت خواهد جان من
با که گویم محنت هجران بی‌پایان اواز که جویم چاره این درد بی‌درمان من
هر زمان گوید مرا از چیست این افغان توبی‌سبب آخر نباشد این همه افغان من
ای نهان گشته ز چشمم نیستم آگه ز تواز کجا پرسم خبر جان من و جانان من
سخت کاسد گشته بازار می و شکر کنوناز لب و دندان تو دور از لب و دندان من
جان من بادت فدای جان و من خود کیستمصدهزارت جان فدا بادا و اول جان من