شمارهٔ ۴۹
هر جور که بر عاشق بیسیم توان کردامروز بتم بر من سرگشته چنان کرد
از بس که ستم کرد به من بر چو مرا دیدشرم آمدش از روی من و روی نهان کرد
گفتم که چنان کن که دلم خون شود از غمتقصیر نکرد الحق و بشنید و چنان کرد
گفتی که بده شرح که خود با تو چه کرد اوای دوست چه گویم که نه این کرد و نه آن کرد
گفتا به دلی بوسه، بداد و بستد دلبنگر که درین بیع که سود و که زیان کرد
گفتم به دلی نیست گران، هم بتوان ساختاز دل چو بپرداخت سبک قصد به جان کرد
گفتم غم جانم خور و درمان دلم کنگفتا که چنان گیر چنین نیز توان کرد