گنج

شمارهٔ ۷۴

بوئی از بوستان همی آیدراحتی در روان همی آید
بنده باد گشته ام کز ویبوی زلف فلان همی آید
باز دل بر فصول می پیچدعشق بر بوی جان همی آید
پیش گلبرگ عارض تو ز شرمغنچه بسته دهان همی آید
بزر و سیم غره شد نرگسکه چنین سرگران همی آید
رمقی مانده از دل و غم عشقبتقاضای آن همی آید
غنچه ترتیب مهد می سازدکه صبا ناتوان همی آید
هم ز خنده خجل شود روزیگل که خنده زنان همی آید