غزلیات
شمارهٔ ۱گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ماشمارهٔ ۲دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه راشمارهٔ ۳بیسر و پایی اگر در چشم خوار آید تراشمارهٔ ۴ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ماشمارهٔ ۵گر که تأمین شود از دستِ غم آزادیِ ماشمارهٔ ۶در سیاست آنکه شاگرد است طفلِ مکتبی راشمارهٔ ۷ز بس ای دیده سر کردی شبِ غم اشکباری راشمارهٔ ۸به هنگامِ سیهروزی عَلَم کن قَدِّ مردی راشمارهٔ ۹میدهد نیکو نشان کاخی مکانِ فتنه راشمارهٔ ۱۰باز گویم این سخن را گرچه گفتم بارهاشمارهٔ ۱۱سرپرست ما که مینوشد سبک رطل گران راشمارهٔ ۱۲غارت غارتگران شد مال بیت المال ماشمارهٔ ۱۳زد فصل گل چو خیمه به هامون جنون ماشمارهٔ ۱۴با دل آغشته در خون گرچه خاموشیم ماشمارهٔ ۱۵شبیه ماه مکن طفل خردسال مراشمارهٔ ۱۶همین بس است ز آزادگی نشانهٔ ماشمارهٔ ۱۷از بس که غم به سینهٔ من بسته راه راشمارهٔ ۱۸تا دیده دلم عارِضِ آن رَشکِ پری راشمارهٔ ۱۹با بتی تا بطی از بادهٔ ناب است مراشمارهٔ ۲۰سخت با دل، دل سخت تو به جنگ است اینجاشمارهٔ ۲۱زاهدا چند کنی منع قدحنوشی راشمارهٔ ۲۲با آنکه کسی نیست به وارستگی ماشمارهٔ ۲۳باور نکنی گر غم دل گفتن ما راشمارهٔ ۲۴شرط خوبی نیست تنها جان من گفتار خوبشمارهٔ ۲۵نای آزادی کند چون نی نوای انقلابشمارهٔ ۲۶با فکر تو موافق ناموس انقلابشمارهٔ ۲۷چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیستشمارهٔ ۲۸در کف مردانگی شمشیر میباید گرفتشمارهٔ ۲۹زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفتشمارهٔ ۳۰از قناعت خواجه گردون مرا تا بنده استشمارهٔ ۳۱در چمن تا قدِ سروِ تو برافراخته استشمارهٔ ۳۲آن طایری که در قفس تنگ خانه داشتشمارهٔ ۳۳هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشتشمارهٔ ۳۴جان من تنها نه خوبان را صباحت لازم استشمارهٔ ۳۵دل زارم که عمرش جز دمی نیستشمارهٔ ۳۶هر لحظه مزن در، که در این خانه کسی نیستشمارهٔ ۳۷در شرع ما که قاعده اختصاص نیستشمارهٔ ۳۸این نیست عرق کز رخ آن ماه جبین ریختشمارهٔ ۳۹این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیستشمارهٔ ۴۰جهان نمای درستی، دل شکسته ماستشمارهٔ ۴۱کیست در شهر که از دست غمت داد نداشتشمارهٔ ۴۲عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفتشمارهٔ ۴۳ - درباره انتخابات مجلسبیزر و زور کجا زاری ما را ثمر استشمارهٔ ۴۴در غمت کاری که آه آتشینم کرده استشمارهٔ ۴۵راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سستشمارهٔ ۴۶ - در زندان قصرسوگواران را مجال بازدید و دید نیستشمارهٔ ۴۷ما را ز انقلاب سر انتخاب نیستشمارهٔ ۴۸شب غم روز من و ماه محن سال منستشمارهٔ ۴۹گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من استشمارهٔ ۵۰غم نیست که با اهل جفا مهر و وفا داشتشمارهٔ ۵۱هیچ چیزی نیست کاندر قبضه اشراف نیستشمارهٔ ۵۲روزگاریست که در دشت جنون خانه ماستشمارهٔ ۵۳مرگ هم در شبِ هجران به من ارزانی نیستشمارهٔ ۵۴قمری چو من مدیح تو سرو چمن نگفتشمارهٔ ۵۵آن پابرهنه را که به دل حرص و آز نیستشمارهٔ ۵۶از ره داد ز بیدادگران باید کشتشمارهٔ ۵۷از دست تو کس همچو من بیسروپا نیستشمارهٔ ۵۸کینه دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟شمارهٔ ۵۹روزگاریست که در دشت جنون خانه ماستشمارهٔ ۶۰آنکه آتش برفروزد آه دل افروز ماستشمارهٔ ۶۱دوش از مهر به من آن مه محبوب گذشتشمارهٔ ۶۲پیشِ عاقل بیتَخَصُّص گر عمل معقول نیستشمارهٔ ۶۳غیر خون آبروی توده زحمتکش نیستشمارهٔ ۶۴زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفتشمارهٔ ۶۵چمن از لاله چو بنهاد به سر افسر سرخشمارهٔ ۶۶ - در انتقاد از دولت وثوقالدولهآن دست دوستی که در اول نگار دادشمارهٔ ۶۷این ستمکاران که میخواهند سلطانی کنندشمارهٔ ۶۸ - در زندان قصر (گویا این غزل موجب قتل فرخی گردیده)باید این دور اگر عالی و گردون باشدشمارهٔ ۶۹ای دودهٔ طهمورث، دل یکدله باید کردشمارهٔ ۷۰ - در زندان قصربه زندان قفس مرغ دلم چون شاد میگرددشمارهٔ ۷۱«خیزید ز بیدادگران داد بگیریدشمارهٔ ۷۲ز انقلابی سخت جاری سیل خون باید نمودشمارهٔ ۷۳نارفیقان چون به یکرنگان دو رنگی میکنندشمارهٔ ۷۴آنکه اندر دوستی ما را در اول یار بودشمارهٔ ۷۵دل در کف بیداد تو جز داد نداردشمارهٔ ۷۶جز شور و شر از چشم سیاه تو نریزدشمارهٔ ۷۷با تو در پرده دلم راز و نیازی داردشمارهٔ ۷۸با ادب در پیش قانون هرکه زانو میزندشمارهٔ ۷۹در کهن ایرانِ ویران انقلابی تازه بایدشمارهٔ ۸۰پیش خود تا فکر نفع بینهایت میکندشمارهٔ ۸۱اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی بایدشمارهٔ ۸۲ابر چشم از سوز دل تا گریه را سر میکندشمارهٔ ۸۳کام دلم ز وصل تو حاصل نمیشودشمارهٔ ۸۴این غرقه به خاک و خون دلی بودشمارهٔ ۸۵چون ز شهر آن شاهد شیرینشمایل میرودشمارهٔ ۸۶خرم آن روزی که ما را جای در میخانه بودشمارهٔ ۸۷سراپا کاخ این زورآوران گر زیوری داردشمارهٔ ۸۸بهار آمد و در جام باده باید کردشمارهٔ ۸۹شد بهار و مرغ دل افغان چه بلبل میکندشمارهٔ ۹۰کاخِ جورِ تو گر از سیم بنایی داردشمارهٔ ۹۱نازم آن سروِ خرامان را که از بس ناز داردشمارهٔ ۹۲دلم امروز چون قمری سر نالیدنی داردشمارهٔ ۹۳چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بودشمارهٔ ۹۴هر آنکه سخت به من لافِ آشنایی زدشمارهٔ ۹۵گر یوسفِ من جلوه چنین خوب نمایدشمارهٔ ۹۶دل مایه ناکامی است از دیده برون بایدشمارهٔ ۹۷پاسبان خفته این دار گر بیدار بودشمارهٔ ۹۸ - اولین کابینه سردار سپهآنان که بیمطالعه تقدیر میکنندشمارهٔ ۹۹بهر آزادی هر آن کس استقامت میکندشمارهٔ ۱۰۰ - اشاره به نبش قبر کلنل پسیانبا من ای دوست ترا گر سرِ پرخاش نبودشمارهٔ ۱۰۱گر پریشان خم گیسوی تو از شانه نبودشمارهٔ ۱۰۲چنان کز تاب آتش آب از گرمابه میریزدشمارهٔ ۱۰۳آن دسته که سرگشته سودای جنونندشمارهٔ ۱۰۴باز دلبر به دلم عزم شبیخون داردشمارهٔ ۱۰۵میْپرستانی که از دور فلک آزردهاندشمارهٔ ۱۰۶هر شرارت در جهان فرزند آدم میکندشمارهٔ ۱۰۷عمریست کز جگر، مژه خوناب میخوردشمارهٔ ۱۰۸آنچه را با کارگر سرمایهداری میکندشمارهٔ ۱۰۹گر از دو روز عمر مرا یک نفس بماندشمارهٔ ۱۱۰توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمودشمارهٔ ۱۱۱آنکه از آرا خریدن مَسنَدِ عالی بگیردشمارهٔ ۱۱۲باز طوفان بلا لجهٔ خون میخواهدشمارهٔ ۱۱۳رسم و ره آزادی یا پیشه نباید کردشمارهٔ ۱۱۴گر بدین سان آتشِ کین شعلهور خواهی نمودشمارهٔ ۱۱۵آن غنچه که نشکفت ز حسرت دل ما بودشمارهٔ ۱۱۶هر جا سخن از جلوه آن ماه پری بودشمارهٔ ۱۱۷یک دم دل ما از غم، آسوده نخواهد شدشمارهٔ ۱۱۸کانون حقیقت دهن بسته ما بودشمارهٔ ۱۱۹دی تا دل شب آن بت طناز کجا بود؟شمارهٔ ۱۲۰چو مهربان مَهِ من جلوه بینقاب کندشمارهٔ ۱۲۱دلت به حال دل ما چرا نمیسوزدشمارهٔ ۱۲۲طوطی که چو من شُهره به شیرینسخنی بودشمارهٔ ۱۲۳سر و کارِ من اگر با تو دلآزار نبودشمارهٔ ۱۲۴آن پری چو از، بهر دلبری، زلف عنبرین، شانه میکندشمارهٔ ۱۲۵هر کس که به دل مهر تو مهپاره نداردشمارهٔ ۱۲۶در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمودشمارهٔ ۱۲۷حلقه زلفی که غیر تاب نداردشمارهٔ ۱۲۸شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بودشمارهٔ ۱۲۹آنان که از فراعنه توصیف میکنندشمارهٔ ۱۳۰شوریده دل به سینه به عنوانِ کارگرشمارهٔ ۱۳۱فدای سوز دل مطربی که گفت به سازشمارهٔ ۱۳۲یارب ز چیست بر سر فقر و غنا هنوزشمارهٔ ۱۳۳ - درباره کمک به قحطیزدگان روسیهٔ بعد از انقلابنمود همچو ابوالهول رو به ملت روسشمارهٔ ۱۳۴تا حیات من به دست نان دهقان است و بسشمارهٔ ۱۳۵گر در طلبِ اهلِ دلی همدمِ ما باششمارهٔ ۱۳۶در چمن ای دل چو من غیر از گلِ یکرو مباششمارهٔ ۱۳۷ای دل اندر عاشقی با طالعِ مسعود باششمارهٔ ۱۳۸بس تنگ شد از سختی جان حوصله دلشمارهٔ ۱۳۹ما خِیلِ تُهیدست جگرگوشهٔ بختیمشمارهٔ ۱۴۰شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردمشمارهٔ ۱۴۱گرچه ما از دستبرد دشمنان افتادهایمشمارهٔ ۱۴۲با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیمشمارهٔ ۱۴۳گرچه دل سوخته و عاشق و جانباختهایمشمارهٔ ۱۴۴تا که در ساغر شراب صاف بیغش کردهایمشمارهٔ ۱۴۵چون باد تا در آن خم گیسو درآمدیمشمارهٔ ۱۴۶غم چو زور آور با شادی قدح نوشی کنمشمارهٔ ۱۴۷تا در اقلیم قناعت خودنمایی کردهایمشمارهٔ ۱۴۸گر ز روی معدلت آغشته در خون میشویمشمارهٔ ۱۴۹هر چند که با فکر جوانیم که بودیمشمارهٔ ۱۵۰زان طره به پای دل، تا سلسلهها دارمشمارهٔ ۱۵۱خوش آنکه در طریق عدالت قدم زنیمشمارهٔ ۱۵۲گذشتم از سرافرازی، سر افتادگی دارمشمارهٔ ۱۵۳به کوی ناامیدی شمعآسا محفلی دارمشمارهٔ ۱۵۴یاد باد آن شب که جا بر خاک کویی داشتیمشمارهٔ ۱۵۵گر برخی جانان من دلداده نبودمشمارهٔ ۱۵۶موبهمو شرح غمت روزی که با دل گفتهایمشمارهٔ ۱۵۷روزگاری شد که سر تا پا دلی غمناک دارمشمارهٔ ۱۵۸ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگمشمارهٔ ۱۵۹به حسرتی که چرا جای در قفس دارمشمارهٔ ۱۶۰دیدی آخر به سر زلف تو پابست شدمشمارهٔ ۱۶۱در میکده گر رند قدح نوش نبودیمشمارهٔ ۱۶۲دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتمشمارهٔ ۱۶۳ - تحت نظر بودن پس از مراجعت از اروپافصل گل چو غنچه، لب را از غم زمانه بستمشمارهٔ ۱۶۴ - در زندان قصرترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شومشمارهٔ ۱۶۵از پی دیوانگی تا آستین بالا زدیمشمارهٔ ۱۶۶ز خودآراییِ تن جامهٔ جان چاک میخواهمشمارهٔ ۱۶۷ما مست و خراب از می صهبای الستیمشمارهٔ ۱۶۸ما خیل گدایان که زر و سیم نداریمشمارهٔ ۱۶۹سر خط عاشقی را روز الست دادمشمارهٔ ۱۷۰به باد روی گلی در چمن چو ناله کنمشمارهٔ ۱۷۱بس به نام عمر مرگ هولناکی دیدهامشمارهٔ ۱۷۲بستهٔ زنجیر بودن هست کارِ شیر و منشمارهٔ ۱۷۳گر خدا خواهد بجوشد بحر بیپایان خونشمارهٔ ۱۷۴از جور چرخ کجروش، وز دست بخت واژگونشمارهٔ ۱۷۵تا چند هوسرانی، دندان هوس بشکنشمارهٔ ۱۷۶ای توده دست قدرت از آستین برون کنشمارهٔ ۱۷۷تا در خم آن گیسو چین و شکن افتادهشمارهٔ ۱۷۸خوبرویان که جگر گوشه نازند همهشمارهٔ ۱۷۹زین قیامی که تو با آن قد و قامت کردیشمارهٔ ۱۸۰ - در زندان قصرریز بر خاک فنا ای خضر آب زندگیشمارهٔ ۱۸۱آن زمان که بنهادم سر به پای آزادیشمارهٔ ۱۸۲دست اجنبی افراشت، تا لوای ناامنیشمارهٔ ۱۸۳به جز این مرا نماند، پس مرگ سرگذشتیشمارهٔ ۱۸۴بیپرده برآمد مهر زین پرده میناییشمارهٔ ۱۸۵نیمه شب زلف را در سایه مه تاب دادیشمارهٔ ۱۸۶آن زلف مشکبو را، تا زیب دوش کردیشمارهٔ ۱۸۷زالِ گردون را نباشد گر سرِ رویینتنیشمارهٔ ۱۸۸قسم به عزّت و قَدر و مقامِ آزادیشمارهٔ ۱۸۹دل ز غم یک پرده خون شد پردهپوشی تا به کی؟